حامد عسکری: ترانه گفتن را زنده یاد افشین یداللهی یادم داد/ «پریدخت» هدیه‌ای ازبرای عشق‌های پاک +کلیپ و تصویر- اخبار فرهنگی – اخبار تسنیم

به گفته خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا،‌ بیست و چهارمین  محفل شعر قرار با حضور حامد عسکری،حسین صیامی، فضه سادات حسینی ، حامد خاکی  و جمعی از شاعران و علاقه مندان این حوزه در باشگاه خبرنگاران پویا برگزار شد.

در ادامه مشروح مصاحبه با حامد عسکری را می خوانید:

* پریدخت حالش چطور هست؟

به لطف دوستان خوب هست و فعلا در بازار چاپ هشتم آن موجود هست.

*با چه تیراژی؟

۱۱۰۰

* به این معنی حدود ۱۰ هزار تا فروخته هست؟!

بله و تا چاپ یازدهم در دفتر انتشارات موجود هست که به خاطر نوسانات کاغذ  چاپ کردند.

* چه شد که آقای عسکری شاعر، نویسنده شد؟

هر حرفی بستر خودش را انتخاب می کند ، خودش می گوید که من را غزل بنویس ، من را ترانه بنویس .حرف هایی در دل و ذهن من بود که بستر نثر را انتخاب کرد. پدر من تاریخ خوانده و کتابخانه‌اش حدود سه الی چهار هزار جلد کتاب داشت و متاسفانه در زلزله به زیر آوار رفت کتاب‌ها هم دفن شدند . دوره قاجار در سرزمین ما پر از جذابیت و پر از گوشه های پنهان از جذابیت‌هایی هست که تاریخ مذکر اجازه نداده قسمت های زنانه آن بروز داشته باشد ؛ در صورتی که حداقل ۵۰ درصد تاریخ ما را زن ها ساختند درصورتیکه ستارخان وجود داشته ، قطعاً در آغوش و دامن مادری بوده که ستارخان را پرورش داده. درصورتیکه میرزا کوچک خان جنگلی بوده ،ابراهیم همتی بوده، همه اینها یک زنی پشتشان بوده هست. تاریخی که به ما رسیده تاریخ مذکر خشن هست ولی من در پریدخت عهد کردم که باید یکی از این پرده‌ها کنار برود.

* واقعاً هم نثر یک نثر خیلی زیبا و دوست داشتنی هست ؛به این معنی قبل از آن زمانی که بریده هایش تبدیل به کتاب شود و هم اکنون مراحل ابتدایی را می‌گذراند، زمانی می خواندم من و خیلی از مخاطب ها این حس را داشتند که به وقت قاجار مسافرت کردند آشنایی با این نثر و زنانه نوشتن آن هم از یک مرد  که تا این حد ادبیاتش خوب باشد، بعید و جالب هست .دشوار هست درک اینکه چگونه امکان دارد؟ 

الحمدالله دوره قاجار به پس دوره‌ای بود که در نهضت ترجمه اتفاقی افتاد که یکسری از مرفهان و درس خوانده‌ها به خارج از مرزها رفتند و آنجا فهمیدند در دنیا خبریست و مطبوعات آمد و مظاهر مدرنیته هم آمد. نه لزوماً خود مدرنیته ، که هم اکنون هم کشور مدرنی نیستیم . مظاهر مدرنیته وارد شده. من  به واسطه کتابخانه پدرم با متون تاریخی و اواخر دوره قاجار آشنا شدم.

* تا چه حد تمرین نامه‌نگاری در این نوشتن این نوع نثرها اثر دارد؟

بحث نامه هم من در مراسم رونمایی عرض کردم ؛اصولا نامه چیز خوبی هست. نامه‌هایی که زمانی می نویسیم اول آن را با فکر می نویسیم و به حرف‌هایمان  فکر می‌کنیم و زمانی فکر می کنیم ،حساب شده می نویسیم و زمانی که حساب شده بنویسیم ،نمی توانیم زیر حرفمان بزنیم. قدرت نامه را می خواهم بگویم که مثلاً درصورتیکه یک نفر به شما بگوید که امروز ماشینت را آتش می‌زنم آنقدر ترسناک نیست که درصورتیکه در داخل نامه‌ای بنویسد ،ترسناک به نظر می‌آید. ما در دینمان قائلیم به عالم اسما و عالم کلمات به چه دلیل که ابتدا کلمه بود و هیچ نبود.

در کتاب صد سال تنهایی ، مارکز زمانی می‌خواهد توضیح بدهد که تمدنی در ماکوندو شروع شده می‌گوید صبح روزی که سرهنگ مقابل جوخه اعدام منتظر بود به یاد آورد صبح نخستین روزی که به همراه قبیله وارد دهکده ماکاندو شده بود سنگ‌های کف رودخانه مثل تخم دایناسورها می‌درخشیدند و بسیاری از اشیا نامی نداشتند؛ به این معنی ابتدای تمدن کلمات شکل نگرفته بودند حتی در دین خود ما زمانی حضرت جبرئیل بر نبی اکرم نازل می‌شود ،می فرماید: اقرا ! پیامبر می فرمایند: من نمی توانم بخوانم !!!می گوید: اقرا باسم ! باز اینجا می فهمیم کلمات با اهمیت هستند.

*اصلا معجزه پیامبر ما کتاب هست!؟!

احسنت. پیامبر ما از آسمان ازبرای ما کلمه آورد. در کودکی همیشه یک رنج مقدسی با من بود و آن اینکه هیچ وقت نمی‌توانستم بپرسم به چه دلیل؟! پدر من زمانی که در دانشگاه تحصیل می‌کرد، مادرم کرمان بود ،پدرم زاهدان؛ آن وقت‌ها تلفن به این شکل نبود. مرکز مخابراتی سر کوچه مادر بزرگم بود و ما بعضی شبها با مادرم می رفتیم که با پدرم صحبت کنیم ،شماها یادتان نمی‌آید مرکز مخابرات یک اتاقک ها و کابین هایی بود که شماره‌ات را می‌دادی تا تماس بگیرند شماره را می گرفت و پس می گفت عسگری کابین ٩ و از لحظه‌ای که صدایت می‌کرد شروع به کنترل انداختن می‌کرد و معمولا آدم ها می‌دویدند . این دویدن مادر من به سمت کابین که با پدرم صحبت کند و پس چشم‌های اشکی‌اش زمانی از کابین بیرون می آمد ، همیشه برایم سوال بود و دیگری اینکه ؛ عروس خانم ها یک چمدان دارند و مادر من هم داشت که مشکی چرم بود چمدان را که باز می کرد چادر عقدش بود و یک سری کاغذهای خیلی بی کیفیت حتی از کاغذ ساندویچ هم بی کیفیت تر که رنگ صورتی و سبز داشت.

بعضی اوقات این ها نگاه می‌کرد و نخودی می خندید، بزرگ شدم و سواد دار شدم متن نامه را نمی فهمیدم تنها آن بالایش را می دیدم که نوشته بسمه تعالی فاطمه جانم یا همسر عزیزم و آخرش هم یک امضا داشت که: تصدقت حبیب و من نمی دانستم به چه دلیل ! ولی این یک رنج مقدس می ریخت در دل آدم و حال خوبی که چقدر این کلمات مهربان هستند و بوی خوبی می‌دهند . اینها مدام در ذهن من تلاطم داشتند تا اینکه یک شب سرد زمستانی، در خانه نشسته بودم، آویشن دم کرده بودم ، جوراب حوله ای ضخیم پوشیده بودم و همه اهل منزل خواب بودند ؛ یهو صدای جیغ زنی را شنیدم ، در ذهنم صدای شلیک شنیدم ، صدای شیهه اسبی شنیدم و کم‌کم کلمات در ذهنم جرقه پریدخت را زدند. اول هم پری نوشت پس گفتم نامه که بی جواب نمی شود و سید نوشت .

پس از آن به مسافرت اربعین رفتیم در حرم امیرالمومنین به ایشان گفتم یک کاری می خواهم بکنم ازبرای دختران و پسران سرزمین که به هم خرس هدیه می‌دهند و فردای آن روز ازبرای فروش فوری می‌گذارند که شما یک مددی برسانید تا من به هدفم برسم ؛ تا کاری ازبرای سبک زندگی و عشق پاک ایرانی بکنم . غیرت مرد ایرانی کجا و مثلاً عشق هایی که در غرب می بینیم کجا !! ابو مسلم خراسانی یک جایی را فتح کرد و پیام فرستاد ازبرای خانواده‌اش که بلند شوید بیاید . زمانی که همسرش رسید ، دستش را گرفت از اسب پیاده شد و به یکی از امرای لشکرش گفت: زین اسب را بسوزانید! گفت: به چه دلیل یا امیر این زین خیلی گران هست ! گفت: زینی را که پای زن من گرم کرده هست دیگر نباید کس دیگری سوارش بشود! این اتفاقات حیرت آور هست . تاریخ لبریز از زیبایی هاست و حیف که کتاب تاریخ نمی خوانیم و این زیبایی‌ها را کشف و درک نمی کنیم.

* شاعریتان جرقه‌اش از از کجا بود به کتابخانه پدر مربوط می‌شد یا قصه دیگری داشت؟

یک مثال برایتان بزنم مثلا همین سفری که به روسیه داشتم ما در فصلی رفته بودیم که سه ساعت شب بود؛ به این معنی ساعت یازده و نیم شب نماز مغرب می خواندیم  و دو و نیم باید نماز صبح می‌خواندیم. در نظر بگیرید که در این چرخش و گردش ایام غیر از قصه و خلق قصه ازبرای اینکه ذهن درگیر یک موضوعی باشد، چیز دیگری پیدا نمی‌کنی! احساس احتیاج خیلی تاثیر دارد. سرزمین من هم همین بود به این معنی ما در شهری هستیم که کویر برهوتی هست، گرما تا ۷۵ ۸۰ درجه می رسد. این سرزمین باید قابل تحمل باشد به خاطر همین قصه تولید می شود، لالایی و افسانه تولید می شود، باور تولید می شود.

 

 

هیچ کدام از شما این تجربه‌های من را نداشتید ؛ ما شب ها روی پشت بام می خوابیدیم ، مادربزرگ من دستم را با شال به دست خودش می‌بیست و می‌گفت وحش می‌بردت ما نفهمیدیم وحش چیست ! من بارها می پرسیدم وحش چیست؟ می گفت یک چیزی مثل خر هست که گردن ندارد . پس فهمیدیم بزرگوار منظورش گراز هست . مثلا یوز در بم زیاد هست، پسر عموی من را یوز برد ، زمانی که نوزاد بود. قصه کوتاه‌اش را نوشته‌ام انشاالله منتشر می شود. قصه اینگونه بود که بغل مادرش در پشت بام خوابیده بود و یوز از دیوار می جهد و صورت این را می گیرد و می برد . خدابیامرز سرگرد رستم پور یک افسر خیلی با درایتی بوده و شب گشت می‌داده دیده هست که یوزی یک بچه را به دهان گرفته ، همان جا هفت‌تیر می‌کشد و یوز را می‌کشد. خب تو ناگزیری که به این هنرها روی بیاوری !!

*نخستین باری که شعر گفتید چه زمانی بود؟

کلاس سوم یا چهارم بودم ، من با نثر عربی شروع کردم ؛ دفتر قفل داری خریدم و شعرهایم را در آن می نوشتم .این را هم بگویم ، واقعا پدرم به یکی از بهترین معلم های ادبیات شهرستان بم پول می داد تا بیاید و ازبرای ما گلستان بخواند ، مسجل صحبت کردن را تقریبا آنجا یاد گرفتم . 

* ترانه چطور ؟  قالب ترانه را چگونه به سراغش رفتید ؟ معروف ترینش همان آهنگی هست که «مرد ازبرای هضم دلتنگی‌هایش گریه نمیکند ؛ قدم میزند» . تعبیر جذابی دارد درست مثل یک قهوه ای هست که هر چقدر هم شکر بریزی باز همان تلخی ناب را دارد ؟ 

ترانه گفتن را خدا بیامرز افشین یداللهی یادم داد. من اوایل ازدواجمان کنار پدر خانمم کار می کردم و تنها پنج شنبه ها بیکار بودم . دنبال این بودم که عصر پنجشنبه ها را ازبرای خودم باشم که زلفمان گره خورد به افشین یداللهی نازنین. میرفتم عین  یتیمهای سامرا در جلسه می‌نشستم و می شنیدم و واقعا خجالت می کشیدم که بگویم من هم یک کاری بخوانم . حتی کتاب اول من چاپ شده بود هم نتوانستم بگویم آقای دکتر من می‌خواهم شعر بخوانم !پس چند دکتر گفت: من با شما کار دارم شما چند جلسه هست می آیی و می روی و در نقدها شرکت نمی‌کنی! گفتم: من علاقه دارم گفت: چیزی هم می نویسی ؟ گفتم : بعله ! پرسید که اسمت چیست ؟ گفتم: حامد عسگری ! پس گفت که ماه پیش کتابت را آوردم و معرفی کردم و به شکل ای شده بود که آخر جلسات دکتر می‌گفت : خب ترانه بس هست ! عسکری غزل بخوان ! در آن جلسه به قول معروف کمال همنشین در من اثرکرد . ترانه «مرد ازبرای دلتنگی هایش»نخستین ترانه من بود که سرودم و خانم زهرا عاملی در یکی از این جلسات به دفتر خواجه امیری می‌رود و می گوید جلسه افشین یداللهی بودم یک ترانه‌ای کسی خواند که بند اول از یادم هست و آن این هست. دقیقا یادم هست؛ باران هم تازه به دنیا آمده بود. به خانه می رفتم که تلفنم زنگ زد که من به خواجه امیری هستم و این ترانه‌تان را می‌خواهیم بسازیم! بقیه کوچه را دویدم و به خانمم گفتم این هم از برکت به دنیا آمدن دخترمان بود.

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *